وبلاگی برای همه سلیقه ها
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم ! دکتر علی شریعتی

نويسندگان

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.

[ ۱۳٩٠/۱۱/٩ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ ]

مخصوص هواداران محسن چاووشی عزیز

برای دانلود به ادامه مطلب بروید

کلیک کنید----------------------کلیک کنید


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱۱/٧ ] [ ٤:٥٩ ‎ب.ظ ] [ ]

مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی در بردن

جایزه یک میلیون دلاری را دارد .

سوالات را در ادامه مطلب بخوانید

کلیک کنید----------------------کلیک کنید


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ٥:٤۸ ‎ب.ظ ] [ ]

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد

متوجه نامه‌ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای

 به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند...در نامه این طور

نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی‌ام با حقوق نا چیز باز نشستگی

می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که 100دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که

تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از

دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم.

 هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من

هستی به من کمک کن ...

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان

داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری

روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال

بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری

از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف

تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم.

من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی ...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان بی شرف اداره پست آن را

برداشته اند ...!!!

[ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ٥:٤٥ ‎ب.ظ ] [ ]

بزرگی زمانی حاصل می شود که کارهای کوچک را به خوبی انجام ده یم، وقتی به تنهایی به آنها می نگریم. کارهای مهمی به نظر نمی آیند، اما در کنار هم بزرگ می شوند.

برای دیدن جملات به ادامه مطلب بروید

کلیک کنید----------------------کلیک کنید


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ٥:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ]

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب بروید

کلیک کنید----------------------کلیک کنید


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ٥:۳٦ ‎ب.ظ ] [ ]

برای دیدن عکسها به ادامه مطلب بروید

کلیک کنید----------------------کلیک کنید


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ٥:۳۳ ‎ب.ظ ] [ ]

آیا میدانید: در جهان به ۶۰۰۰ زبان تکلم میشود.
آیا میدانید: هر قاره ای، شهری به نام «رم» دارد.
آیا میدانید: که حلزون می تواند سه سال بخوابد .
آیا میدانید: دلفین ها با یک چشم باز می خوابند .
آیا میدانید: قلب زنان نسبت به مردان تندتر می زند .

....

کلیک کنید----------------------کلیک کنید


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ٥:۳٠ ‎ب.ظ ] [ ]

برای دانلود به ادامه مطلب بروید

کلیک کنید----------------------کلیک کنید


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ٥:٢٤ ‎ب.ظ ] [ ]

( ژانر : کمدی - درام / کیفیت : 720p

 

خلاصه داستان : آدام ( جوزف گوردن – لویت ) جوانی ۲۷ ساله است که شغلش نویسندگی یک برنامه در رادیو سیاتل می باشد. وی از جمله نویسندگانی است که همواره به کار خود بسیار بها داده و سعی می کند تا بهترین ها را برای شنوندگانش بنویسد. اما آدام به تازگی دردهایی زجر آور در بدنش احساس می کند که آرامش را از او سلب کرده است. وی برای رفع این دردها، به دکتر مراجعه می کند اما در کمال ناباوری دکتر به او می گوید که وی مبتلا به سرطانی کمیاب شده است. آدام بعد از شنیدن این خبر با اتفاقات تازه ایی در زندگی اش روبرو می شود که قبلاً برایش چندان اهمیت نداشته و…
 

دانلود در ادامه مطلب

کلیک کنید----------------------کلیک کنید


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱۱/٤ ] [ ۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ ]
<< مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر >>


درباره وبلاگ

موضوعات وب
لینک های مفید